تبليغاتX
زالزالک

سلام

امروز دقیقاْ ۴۲ روزه که تربت جام هستم روزها به سرعت می گذره و عمرم رو بی هیچ هدفی تو پادگان هدر می دهم.....

از صبح ساعت ۶.۳۰تا ساعت ۱.۳۰ پادگان هستم و بعد از اون هم از ساعت ۲.۳۰ تا ۴.۰۰ بعد از ظهر مجبورم برگردم پادگان و بعدش دیکه وقتم آزاده اما انقدر خسته ام که حوصله هیچ کاری ندارم تفریح خاصی اینجا ندارم یا میام کافی نت یا سفری کوتاه به مشهد و یا خوردن نون خامه ای  بد جوری معتاد به نون خامه ای شدم...

اوایل بیرون پادگان یه مهمانسرای درب و داغونی بود که اونجا بودیم اما هفته پیش اونجا رو هم ازمون گرفتن و آواره کوچه و خیابون شدیم واقعاْ روزهای سختی بود افرادی که تا روز قبل همه ادعای رفاقت و دوستی داشتن انگاری که تو رو اصلاْ نمی شناسن خیلی خیلی سختی کشیدم ۳ روز خونه یکی از بچه های هم خدمتی بودم تا خونه پیدا شد ...................

خونم کمی قدیمیه منو یاد خونه آ تقی تو فیلم آینه عبرت می اندازه !!! اما خوب چاره ای نیست باید ساخت اما این اتفاق به نظرم لازم بود خیلی درس ها گرفتم

بگذریم جمعه ۲هفته پیش رفتم مشهد جای همگی خالی انگار آقا طلبیده بود تا رسیدم نزدیک حرم راه برام باز شد و خیلی راحت رسیدم به ضریح خیلی خیلی حال کردم واقعاْ جای همگی خالی 

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 11:14  توسط سجاد بدیعی  | 


امروز بارش برف مجدداَ آغاز شده و نمی دونم خودمو چه جوری باید برسونم تربت جام با یکی از دوستان در مشهد تماس داشتم می گفت اونجا هوا هم خرابه هم خیلی سرده نمی دونم چی کارکنم 25 باید اونجا باشم........

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 11:41  توسط سجاد بدیعی  | 


دیروز تو خیابون با ماشین بودم یه ماشین نیروی انتظامی افتاد دنبالم و گفت بزنم کنار تعجب کردم افسره اومدو مدارکم رو خواست وقتی دلیلش رو پرسیدم گفت مهلت تعویض پلاکتون تموم شده و نباید با این پلاک تردد کنید خلاصه کلی خواهش و التماس و ... که بابا من سربازم نیستم که برم دنبال این کارا . از این حرفها می خواست ماشینو بخوابونه ولی آنقدر گفتم تا راضی شد و فقط مشخصات منو با ماشینو ثبت کرد و مدارکم رو پس داد فعلاَ بخیر گذشت اما نزدیک بود ها ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 11:40  توسط سجاد بدیعی  | 


خیز و جامه نیلی کن روزگار ماتم شد

دور عاشقان آمد نوبت محرم شد

پای خون دل واکن دست موج پیدا کن

رو به سوی دریا کن ساحلی فراهم شد 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 20:6  توسط سجاد بدیعی  | 


+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 4:30  توسط سجاد بدیعی  | 


دیروز یکی از دوستانم که قرار بود از پادگان اصفهان امریه ام رو بگیره که بفهمم کجا برای ادامه خدمت افتادم زنگ زد حدس بزنید   کجاافتادم ....................................................................تربت جام           این یعنی آخر بدشانسی نزدیک مرز افغانستان

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 0:56  توسط سجاد بدیعی  | 


sajadbadiei

همراه دیگر دوستانم در حاشیه جنوبی سی و سه پل

سید حسین علوی - محسن دهقان - خودم - آرش دولت علیزاده - سید احمد هاشمی

 

sajad badiei

همراه با محسن دهقان حیاط جلوی آسایشگاه

 

sajad badiei

به اتفاق بچه های تیم ٬ منم هستم

 

sajad badiei

همراه با برو بچ کنار سی و سه پل

سید حسین علوی ( ارشد آسایشگاه و کلاس ) - علیرضا نهاوندیان ( ارشد غذاخوری ) 

 خودم ( منشی ) - محسن دهقان (منشی)

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 23:32  توسط سجاد بدیعی  | 


 
                     
                  قبرستان بقیع

 

پول های برادران ما در جیب شیوخ بی غیرت عرب می رود

تا روز به روز فربه تر از دیروز شوند

بگو چرا هر روز بقیع بهتر از دیروز میشود... مثل صا ایران

ازبرخورد محبت آمیز سعودی ها با حاجیان ...دیگر نمی گویم

.....آری برادر باید حاجی حج حق بود

نه حاجی حج پول!

و مگر مروه همین جا نیست پشت کوره های آجر پزی پاکدشت

و مگر آب زمزم همین جا نمی جوشد

نزدیک ده کوره های سیستان و بلوچستان

که قوت لایموتشان آه است و ناله....

و مگر همین جا نمی شود مفسدان اقتصادی را رمی جمره کرد

و مگر عیدقربان ما نوزاد سیرجانی نبود

... که درصف کمیته امداد در بغل مادرش جان داد

آری برادر حج یعنی رنج کارگری که 9 ماه است حقوق نگرفته

و آبرو نفرخته....

برای گران کردن اجناس

برای برداشتن کلاه از سر بی نوایی غریب

حجر الاسود روی سیاه ماست

که زن شیعه برای نان شب، کلیه اش را بفروشد

آری بار کج به حج نمی رسد

حتی اگر صاحبش حاج آقا فلانی باشد

...این ها را من نگفتم

دل خسته ام گفت ...

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 18:39  توسط سجاد بدیعی  | 


                                                              

ایستاده

" ابر و باد و ماه و خورشیدو فلک"

از کار

زیر این برف شبانگاهی

بدتر از کژدم،

می گزد سرمای دی ماهی.

کرده موج ِ برکه در یخْ برف

دست و پای خویشتن را گم

زیر صد فرسنگ برف،

اما

در عبور است از زمستان

دانه گندم!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 17:16  توسط سجاد بدیعی  | 


امروز دقیقاْ ۸ روزه که از اصفهان برگشتم اوایل از اینکه اومدم خونه خیلی خوشحال بودم اما این چند روز مسائلی اتفاق افتاد که حسابی افکارمو بهم ریخته یکی اینکه  ادامه خدمتم کجا می افتم حسابی اعصابمو بهم ریخته هرچه هم می خوام خودمو بکاری مشغول کنم اما بازم نمی تونم  تا حالا ۲ تا کتاب از کوئلیو خوندم زهیر + ۱۱ دقیقه  که زهیر در مورد عرفان و رسیدن به خود و ازین حرفهاست و یازده دقیقه در مورد سرگذشت یه دختر برزیلی که دست روزگار اونو از دهکده کوچکش به سوئیس می کشونه و ...  یه مقاله در مورد تهیه بذر سیب زمینی بنا به درخواست یکی از خوانندگان باغبان باشی نوشتم به علاوه چندتا مطلب علمی  که ترجمه کردم٬ که مثلاْ کمک کنه از فکرش بیام بیرون اما بعد چند دقیقه دوباره گرفتار همون چه کنم میشم خلاصه حسابی قاطی پاتی کردم از طرف دیگه دوستم بعد یک سال و نیم دوستی دوشنبه که بهش زنگ زده بودم که با هم بریم بیرون گفت ببین ما الان تو این موقعیت خیلی از هم دورشدیم و من فکر می کنم اگه دوستیمونو تموم کنیم خیلی بهتره که منم کوتاه نیومدم خیلی شیک خداحافظی کردم و یک سال ونیم دوستی رو فراموش کردم اما خداییش ناراحت شدم چرا بعضی ها اینجورین ؟  راسته که میگن از دل برود هرآنکه از دیده رود ....

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 17:9  توسط سجاد بدیعی  |